تبليغاتX
آزادوب

آزادوب

دیروز دوستی به دیدنم آمده بود و گفت که شدیدآ تحت تاثیر متن نامه یلدا در جوانان کمونیست 221 قرار گرفته است. باهم یکبار دیگر متن یلدا را خواندیم و چند ساعتی راجع به خاطرات تلخ مان در این 27 سال رژیم اسلامی فلاش بک زدیم.

عزیزانی را بیاد آوردیم که اعدام شدند، از جانورانی حرف زدیم که برای خدمت به حکومت الله انـسان ها را می فروختند تا خانواده هایی را عزا دار کنند، قضات رذلی که بنا به دستورات مافوقان خود براحتی آب خوردن حکم تیرباران و یا حلق آویز میدادند.

هردوی ما تجربه ی تلخ دوران سربازی و دوران جنگ را داشـتیم. ترکش خوردن بچه ها را بارها به چشم دیده بودیم و مهمتر از همه دوران نفرت انگیز آموزشی را گذرانده بودیم که چگونه عشق به شهادت و نابود کردن دشمنان اسلام را به ما حقـنه میکردند.

روزی که تماشاگران فیلم گوزنها را در سینما رکـس آبادان را جزغاله کردند ، ده سال بیشتر نداشتم، همان زمان به این فکر میکردم که چگونه وجدان آدمی اجازه چنین کاری را میدهد؟ البته آنزمان ما این جنایت را به رژیم گذشته نسبت میدادیم که البته بعدها غیر این اثبات شد.

اولین اعدام های بعد از انقلاب که ساواکی ها و نظامیان را تیرباران میکردند را بیاد آوردیم و حزب توده ای ها را که خلخالی را تشویق میکردند و خمینی را ضد امپریالیسم می پنداشتند!

روز 23 بهمن 1357 یعنی یکروز بعد از سقوط رژیم پهلوی در زندان رشت به چشم خودم سر بریده ی یک ساواکی را دیدم که از زیر خاک درآورده بودند و میگفتند روز قبل با بیل گردن او را قطع کرده اند! تا به اصطلاح نفرت خودشان را از ساواکی ها نشان دهند! آدمهایی بودند که به این سر بریده تف میکردند و لگد میزدند! ، من از شاه و ساواکی ها بی نهایت نفرت داشتم، بارها در تخیل بچه گانه ام شاه و ساواکی هارا به علت جنایت شان شکنجه و تکه پاره کرده بودم، ولی آن سر بریده که با لگـد به اینور و آنور پرتاپ میشد، تار و پودم را بهم ریخت.

آنوقت حدسش را هم نمیزدم که در آینده چقدر ازاین خشونت ها خواهم دید.

دوم راهنمایی که بودم دوستی بنام حامد داشتم که اعلامیه و نشریات مجاهدین خلق را پخش میکرد، یکسالی از من بزرگتر بود. او را دستگیر کردند و دو هفته بعد تیرباران کردند. جنازه اش راشبانه به مادرش تحویل دادند و مادرش خودش او را شست و پدرش او را دفن کرد. حامد عرب زاده بحری پانزده سالش نشده بود اما در سال 1360 اعدام شد، هفته بعد حکم آزادی اش را دادند و معلوم شد که برادر پاسدار هادی بلوکی که درحال حاضر از عناصر اصلاح طلب! استان گیلان است او را به اشتباه پای جوخه مرگ کشانده، خوب زندگی است و همه اشتباه میکنند! اما این برادر اصلاح طلب! بعدها هم دست از این اشتباهات برنداشت و دوستان دیگرم داریوش عرفانی و قاسم شبرنگ را هم به زیر خاک فرستاد که بعدآ حکم آزادی آنان هم آمد!

یکروز از خانه ی همسایه مان صدای شیون بلند شد. دختر همسایه به علت هواداری از مجاهدین خلق چندسالی در زندان بود. یکروز پاسداری به در خانه ی آنها با یک جعبه شیرینی آمد و به آنها گفت من داماد شما هستم. امروز صبح هم او را به درک واصل کردیم!

(شاید بگویید که با چنین جانورانی باید مثل خودشان رفتار کرد، کسیکه به دختر بی دفاع قبل از اعدام تجاوز میکند و در کمال بی شرمی با خانواده ی او این چنین برخورد میکند چه باید کرد؟)

در آن سالها در شهر آستانه اشرفیه یک بوتیک دار در اتاق پرو دوربین عکاسی کار گذاشته بود و از دختران و زنان هنگام پرو لباس عکس بر میداشت و گویا بعدها توسط این عکسها از آنان سوء استفاده میکرد! که دل مسلمین غیـور را جریحه دار کرد یکروز اعلام کردند که او و چند زن تن فروش را در میدان شهر به دار میآویزند. هرگز فراموش نمیکنم که آدمهای مختلف برای تماشای جان کندن اینان به آن شهر میرفتند و میگفتند مگر چندبار از این فرصتها برای دیدن پیش میاید! یکی از همکلاسی هایم که آنجا بود میگفت طناب یکی از اعدامی ها پاره شد و یک پاسدار با چند گلوله او را کشت، او با لذت خاصی فوران خون آن اعدامی را برای مان تشریح کرد.

در سال 1368 یک زن را در کنار ساحل چال کردند تا سنگسارش کنند، یکی از کسانیکه بطور افتخاری! برای سنگ زنی رفته بود با یک بلوک سیمانی مغز آن زن را قبل از اینکه دیگران دست بکار شوند ولو کرد و به این عملش افتخار میکرد که هم تنها به ثواب کشتنش رسیدم و هم او را از زجر بیشتر خلاص کردم.

بار دیگر با سواری کرایه ای از تنکابن به رشت میرفتم که در لنگرود به ازدحام جمعیت برخوردیم. قرار بود بدبختی را به جرم تعرض به یک دختر بچه، اعدام کنند. جمعیت فوق العاده زیادی خواهان هرچه سریعتر اعدام او بودند. حتی بچه های کوچک را شنگول گرفته بودند که این صحنه را ببینند! ( بزرگترهای من هرگز زمانی که بچه بودیم برایمان از مرگ حرف نمیزدند) بعضی ها از تاخیری که پیش آمده بود شکایت داشتند و میگفتند قرار بود ساعت 3 اعدام کنند چرا اینقدر ما را معطل کرده اید؟!

راننده ی ما هم میگفت تا این صحنه را نبینم حرکت نمیکنم. بعد از اعدام آن نگون بخت و حرکت به سمت رشت راننده و مسافرین مرا مواخذه کردند که چقدر دل نازکم که اعدام را نگاه نکردم! درحالیکه من ماهها در مناطق جنگی چیزهای بمراتب وحشتناکتری را دیده بودم، دار زدن که چیزی نیست بارها بدنهای تکه پاره را جمع کرده بودم. از خون زخمی ها و کشته شدگان بارها خودم و لباسهایم خونی شده بود. به حقیقت تلخی رسیدم آنان زبان مرا نمی فهمیدند، آنان اصلآ قدرت تشخیص منظور مرا نداشتند، نفس عمل مرا نمی فهمیدند، انگار بین من و بقیه یک فضای خلاء حایل شده .شاید هم حق هم داشتند ، با انقلاب همه خون میخواستند، همه جا را خشونت پر کرده بود، حتی بچه های مهد کودک ها را به مرگ به این و آن وا می داشتند. اصلآ اگر هم منظورم را می فهمیدند برایشان عیب بود که مثل من وانمود کنند. دوران این بچه مامان بازیها گذشتـه بود!

در این مورد آنقدر خاطره و حرف از خودم و دیگران دارم ( البته همه داریم ). مهم نفی خشونت است. یکی از عوامل جذب من به حککا قاطعیت در نفی خشونت و اعدام بود. دنیای بهتر جایی برای اعدام یا به قول منصور حکمت ( کشتن دولتی ) ندارد. حککا اصلیترین جریان اپوزیسیون بود که از همان ابتدا مخالفت اعدام بود و دلایلش را به رساترین و تاثیرگذارترین شکلی ارائه داد و این اغراق نیست که جزء ماندگارترین اسناد در تاریخ خواهد ماند.

دیروز در خبرها آمده بود که هزارمین نفـر بعد از 1976 در آمریکا با تزریق سم اعدام شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:37  توسط آزاد  |