(...با هر گونه افراطى گرى پديده ناسيوناليسم مخالفم. مخالفم که خود را برتر از ديگران بدانيم. اما بهر صورت بخشى از تاريخ و فرهنگمان در گرو ناسيوناليسم ميباشد و بايد آنرا ارج بنهيم. مثلا بايد از موسيقى سنتى ايران مراقبت کنيم چون بخشى از فرهنگ ماست. اما اين حق را نداريم که اين موسيقى را برترين موسيقى دنيا قلمداد کنيم. همانطور که تيم فوتبال ايران برترين تيم جهان نيست اما هنگام تماشاى فوتبال طبعا ميل داريم تيم ما پيروز شود. اگر ناسيوناليسم را کاملا از دور خارج کنيم طبعا هيچگاه نبايد موقع تجاوز يک کشور بيگانه به کشورمان از خود دفاع کنيم.... مايلم نظر شما را در مورد حرفهايم جويا شوم. )
قبل از اينکه من نظرم را نسبت به موسيقى سنتى و يا تيم فوتبال ايران بدهم و از اين دريچه به مساله ناسيوناليسم بپردازم، بهتر است که به مساله بطور پايهاى بپردازم و نظر و نقدم را راجع به ناسيونال على العموم بيان کنم. اجازه دهيد با اين سئوال شروع کنم: هدف و فلسفه زندگى ما چيست؟ چه اهدافى فلسفه زندگى ما را شکل ميدهد؟ چه اميالى تلاشهاى امروزه ما را جهت ميدهد؟ آيا تلاش براى آزادى و رهايى انسان، انسان، مستقل از رنگ، نژاد، مذهب، تعلق قومى و ملى و قبيلهاى و يا هر تقسيم بندى ديگرى مبناى تلاش ما را تشکيل ميدهد؟ يا در بهترين حالت با پذيرش صورت مساله کاذب ناسيوناليستها و با هزار جور ارفاق بدنبال بهتر کردن زندگى قوم خود، قبيله خود، ملت خود، و يا کشور خود هستيم و در قبال ساير انسانها هيچگونه وظيفهاى در مقابل خود احساس نميکنيم؟ کداميک؟ آيا براى رفاه، براى سعادت، و براى خوشبختى انسان تلاش ميکنيم يا اينکه نه! تلاش ما در بهترين حالت محدود به قوم و قبيله و ملت و کشور است. کداميک؟ آيا تلاش ما براى ارتقاء حرمت و ارج انسان است يا نه تلاشى براى قوم خود، قبيله خود، و ملت خود؟ کداميک؟ قبيله يا انسان؟ قوم يا انسان؟ ملت يا انسان؟ کداميک؟ سئوال اين است؟ کداميک؟
اما شايد بپرسيد که اين تفاوت در نگرش فلسفى چگونه خود را در زندگى روزمره نشان ميدهد؟ به دنياى معاصر نگاه کنيد. به جنگهاى خونين طول تاريخ نگاه کنيد؟ به جنگ دوم جهانى و تلاش هيتلر براى تفوق قوم آريايى نگاه کنيد. به قوم کشى هاى خونين در يوگسلاوى و روواندا نگاه کنيد؟ به تخاصمات "قبايل" و "اقوام" و "مليتهاى" مختلف نگاه کنيد. ببينيد چگونه به خاطر "منفعت صرب"، کروات را تکه تکه کردند. بخاطر "منفعت بوسنى"، صرب را قتل عام کردند. بخاطر اختلاف قومى و قبيلهاى در روواندا يک ميليون نفر را کشتند. همه و همه اينها با پرچم تعلقات قومى و نژادى و ملى صورت گرفته است. ناسيوناليسم در سطح ايدئولوژيک انسانها را به دستجات مختلف تقسيم ميکند. طبقات حاکم بر اساس اين احساسات و تعلقات کاذب و بمنظور بقاء حاکميت خود مردم تقسيم شده را به جان يکديگر مى اندازند. نفس تقسيم انسانها به قوم و قبايل مختلف خود نطفه کشمکش خونين و تضاد و رقابت و ضديت با دسته و قوم و قبيله ديگر است.
اما شايد بگوييد که شما طرفدار ناسيوناليسم "افراطى" نيستيد؟ اين افراطى گرى ها را در ناسيوناليسم قبول نداريد. درست است شايد شما به چنين نتايجى شخصا نرسيد و هرگز خواهان اثبات برترى قومى و فاشيسم و نژاد پرستى نباشيد. اما دوست من ناسيوناليسم اساسا ماتريال اوليه چنين تلاشهاى ضد انسانى است. فقط با پرچم ناسيوناليسم و اين تخاصمات انسانى است که ميتوان چنين مردمان را رو در روى هم قرار داد. فقط با ناسيوناليسم است که ميتوان قتل عامهاى دسته جمعى و نسل کشى هايى را که ديديم سازمان داد. يک ميليون هوتو و توتسى در روواند کشته شدند. تنها با ابزار ناسيوناليسم است که ميتوان چنين فجايعى را خلق کرد. وگرنه با فلسفه و ايدئولوژيى که انسان را مد نظر دارد، رفاه همگان را مد نظر دارد، حرمت همه انسانها را مد نظر دارد، نميتوان صحبت از قوم کشى و نسل کشى و پاکسازى قومى کرد. ببينيد اگر ويروس اچ-آى-وى نباشد بيمارى ايدز هرگز قادر به فعليت يافتن نخواهد شد. براى از بين بردن بيمارى ايدز بايد ويروس آن اچ-آى-وى را نابود کرد. رابطه ناسيوناليسم و فاشيسم مشابه رابطه اچ-آى-وى و ايدز است. اما انسانيت فلسفه سوسياليسم مارکس چنين امکانى را به کسى نميدهد.
ناسيوناليسم خوب و بد نداريم. همانطور که اسلام خوب و بد نداريم. ناسيونالسيم در اساس ضديت با هويت انسانى است. ضديت با خصلت عام و جهانشمول انسانى است. حتى با "ناسيوناليسم خوب" نميشود به صف انسانهايى متعلق بود که آزاديخواه و انسانگرا هستند. براى آزادى و رهايى انسان تلاش ميکنند.
ما سوسياليستيم. و بقول منصور حکمت اساس سوسياليسم انسان است. چه در ظرفيت فردى و چه در ظرفيت جمعى. سوسياليسم جنبشى براى آزادى و شکوفايى انسان است. سوسياليسم جنبشى براى از ميان بردن طبقات اجتماعى و مناسباتى که جوامع انسانى را به طبقات گوناگون و متخاصم تقسيم کرده است. در پس تمام مجادلات ما موقعيت انسان، رفاه انسان، آزادى انسان نهفته است.
اما بالاخره راجع به موسيقى و تيم فوتبال و دفاع از کشور چه بايد گفت؟ موسيقى سنتى ايرانى حتما طرفداران خودش را دارد. من طرفدارش نيستم. شاید بیش از سایر مردم با آن آشنا باشم . در اينجا هم قصد ندارم راجع به سنتى اجتماعى که اين موسيقى به آن تعلق دارد و نقد من به اين سنت صحبت کنم. اما نميدانم چرا حکومت همیشه بايد طرفدار و حافظ يک سبک موسيقى خاص باشد؟ چرا بايد ثروت جامعه صرف گسترش و يا حفظ يک سنت معين موسيقى شود؟ انسانها بايد آزاد باشند که هر نوع موسيقى مورد نظر خودشان را دوست داشته باشند و حمايت کنند. در چنين شرايطى اگر موسيقى سنتى طرفدارى داشته باشد، دوام مى آورد وگرنه مانند هر پديده رو به زوال تاريخى ايزوله و حاشيهاى ميشود و جايى در موزه پيدا خواهد کرد.
در مورد تيم فوتبال چطور؟ من از فوتبال خوشم مياد. شما و هر کسى مسلما مختار است که هر تيمى را که دوست دارد تشويق کند. فقط اميدوارم که اين تشويقها به درگيرى و دشمنى و زد و خورد با طرفداران تيم مقابل کشيده نشود. اما من مشوق تيمى هستم که بهتر بازى ميکند. از خودش قابليت بهترى نشان ميدهد. بعضى وقتها هم خودم را مشوق هر دو تيم مى يابم. اما راجع به برد و باخت تيم فوتبال. نظر شما چيست؟ آيا بايد حق به حق دار برسد يا به تيم کشورى که ما در آن متولد شدهايم؟
در مورد دفاع از کشور چطور؟ اين يک جنبه و محور مهم تبليغات ناسيوناليستى است. در شرايطي که طبقات حاکم بر کشور در حفظ موقعيت خود دچار بحران و جنگ ميشوند، تبليغات ناسيوناليستى علم ميشود. سرودها و شعار ناسيوناليستى از سر و کول جامعه منفعت کشور در اينجا منفعت طبقه حاکمه است. رژيم اسلامى در اين جنايت حرفهاى شده است. با اتکاء به اين تبليغات شروع قتل عام اپوزيسيون را سازمان داد. صد هزار نفر را کشت و دار زد.
در مورد فرهنگ "ما" گفته بودى؟ آيا شما قادريد مشخصات فرهنگ "ما" را ترسيم کنيد؟ جبه قاجار، عباى آخوندى و يا کت و شلوار و کراوات کداميک بخشى از فرهنگ "ما" است؟
ناسيوناليسم طوق اسارت و بندگى انسانها است. فلسفه آزادى نيست. ايدئولوژى طبقات حاکم جوامع سرمايه دارى معاصر براى حفظ مناسبات استثمارگرانه طبقاتى است. همين!
|
|
|
